تبليغاتX
برای هیچ
خوشا هر آنکه که بود و نبود ما با اوست×بنام دوست که بودم ز سر بخشش اوست
عشقم مرد

   یارم رفت

      روح لحظه هایم رفت

گرمیه این آتشین احساس چون بلبل ز بامم رفت

   قلبم مرد

      یارم پاک دلدارم شادی را ز یادم برد

ای دریغ از آن همه پاکی،چون خنجر به  جانم خورد

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:42  توسط فرزاد نیک نژاد | 
بزن  ای  یار  بزن  تیشه    جورت    به     تنم

کهنه  سالیست  خمیده  درختی    که    منم

گرکه دردست به تن بر دل و جان شیرینست

زخم تیشه  که به  دست   تو  رسد   بر   بدنم

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:32  توسط فرزاد نیک نژاد | 
عشق مرد،اندر آن لحظه که می فهمیدم یارم امشب به بر یار دگر خوابیدست...

"..."،ویرانگر لحظه هایم برایم به پایان رسید،روح نابودی عشق

در تن و جانم دمید...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط فرزاد نیک نژاد | 

تو آنقدر بزرگ و عظیم بودی ، که نه چشمانم توان دیدنت را داشت،

                                         نه دستانم قدرت لمست را،

                                         و نه حتی قلبم حقارتت را برای زیارتت می پسندید...

اما امروز که سقوط کردی نیز

    نه چشم    نه دست    و نه قلب،تو را نمی خواهند.

تو در اوج و غرور عزیز بودی ، نه در پستی و التماس

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:47  توسط فرزاد نیک نژاد | 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

  فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

  فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

  فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

  در کویری سوت و کور،در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق،گفتگو از مرگ انسانیتست...

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:36  توسط فرزاد نیک نژاد | 
عاقبت  عشق  توام  نیکو  سرانجامی   نداشت

یا که من عاشق نبودم یا که او یاری نداشت

هر رهی را هست پایانی  مگر این  راه  عشق

سالها رفتیم و رفتیم ، هیچ  پایانی  نداشت

هر دلی را هست درمانی  مگر  این  کوه  غم

سالها کندیم و کندیم ، هیچ  سامانی  نداشت

هر   کسی  را  آرزوی   بال   پروازی  بود

باز  شهبال  دل  ما  شوق   پروازی  نداشت

هر   غمی  را  آرزوی  روز   پایانی   بود

عمر این غم در  دل ما روز  پایانی  نداشت

هر دو عالم ظلمشان یک نقطه ای از ظلم اوست

آه  از یارم  که  ناچیزی  وفاداری  نداشت

آنکه مهرش بر دلم صد بار  ریشه  کرده  بود

ریشه مهرم در او بی خانه بود  خاکی نداشت

گفتمش پایان درد  هجر  و  قهرت  چون  شود

گفت این غم غیر مرگ  آخر  سرانجامی  نداشت

گفتمش   پروردگارا  کن   نصیبم  روز  مرگ

لیک در تسکین  درد  مرگ  هم  یاری  نداشت

گفتم آخر تا به کی خواهی کنی ظلم  و  ستم

گفت تا آن دم که قلبت بهر غم  جایی  نداشت

گفتمش یا آب ده یا  چشمه  را  یادم  میار

گفت  چون یادآوری  چیزی غم و زاری  نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:10  توسط فرزاد نیک نژاد | 
امشب از شوق وجودش مست شادی کردنم

در کنارش  تا  سحر  مشغول  از  دل  گفتنم

ساقیا  می  پر  بریز  و  جام  لب  تا  لب  بکن

امشب  از  لعل  لبش  مستم  نه  از می  خوردنم

مطربا  شادانه  خوان  ای تار زن  مستانه  زن

چون  که  دیگر  طی  شد آن دور مصیبت  دیدنم

می به یک دست و به دیگر دست من نی را دهید

تا  که  دم  من  می  بنوشم  بازدم  را  نی  زنم

جان این تن عشق معشوقست و عشقش جان او

یا  بده  عشقش  به  من  یا کن رها جان از تنم

یار اگر سازد  مغان  را  خانقاه  عاشقان

به ز بنیاد سه صد مسجد که با واعظ زنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:16  توسط فرزاد نیک نژاد | 

هزاران درودم به ایران رمین

به آئین آن مردم پاک دین

به آن پاک بانوی دادار هور

که زائید مهر و زدائید کین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:16  توسط فرزاد نیک نژاد | 
از  خاک  قالب  وجود  آدمی  نهاده  شد * دستور بر فرشتگان به سجده به مخلوق داده شد

     خوش  باش به دنیا  و  زندگی که آدمی * گریان  به  جهان  آمد  و  خندان  روانه  شد 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:12  توسط فرزاد نیک نژاد | 
نه آن گلم که ببویم و دلی شاد کنم

نه آن دلم که به شادی ز گلی یاد کنم

ستون حرف و سخن را ز گل و خوب و بدش

نتوانم  به  جز  از  خار  او  بنیاد  کنم

به راه مهر و وفا کم نگذاشتیم ولی

ز خار  منت  او صبر  نتانم  که  کنم

گل نداند که من خاک چه لطفم به برش

مگر آنگه که وجودم ز تنش عاق کنم

گر نگیرم به دلم ریشه او را لحظه ای

چون نفس نتوان کشیدن به چشش یاد کنم

که چه بسیار فداکاری به جانم کردمش

اینک  اما  ز  تنم  منتش  آزاد  کنم

گل بمیرد گر نباشد مهرم او را ساعتی

چون ندارم بخششی گر خشمم آغاز کنم

گل گران است ولی خاک ز او بالاتر است

اینک اما سوز خود  بر  دیگری  ساز  کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:7  توسط فرزاد نیک نژاد | 
مثل یک صاعقه بود لحظه ای آمد و رفت

با کمال مهر و لطف در کنار من نشست

گفت من یک مژده ام خبری برای تو

مژده  بوی  بهار   خبر  باران   تو

به هوای گریه اش من شدم مجنون او

من شدم خاک زمین به امید اشک او

دل خاک شور لخت زنده شد به زندگی

به امید  رویشی   به امید  تابشی

دل به آن گه بستم که بشکفد بر من

لاله ها خونین دل به هزاران خرمن

صاعقه درکش کرد دست خود را با من

که کنون می بارم می شوی رویین تن

منتظر  بودم  من  که  ببارد  آخر

حیف ناگه غرید من شدم خاکستر

آتشی زد بر من آتشی جانانه

فریاد کشیدم من فریادی مستانه

... و امروز می سوزم و می گریم و به گریه های خویش می خندم

      و آرزوی باران را با خود به گور خواهم برد

آری صاعقه بود ولی بوی باران نمی داد

هنوز سرگشته و حیرانم ار آن صاعقه

           ... دشمن بود در نقاب دوست ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:49  توسط فرزاد نیک نژاد | 
آبم ولی به پای عشق تو آتش گرفته ام*عرشم ولی به خاطر تو فرش گشته ام

مستم ولی به عشق تو هوشیار می شوم*هستم ولی ز نبودت هستی شکسته ام

در زیر بار سختی و مشقت جهان*خواهان نعره ام افسوس که ساکت نشسته ام

در تند باد حادثه ها چون ستون قرص*اما کنون به نسیمت همه بر باد رفته ام

خوابم ولی به ندای تو بیدار می شوم*بیدار اما ز فراق تو در خواب گشته ام

تا قبل تو در این جهان آزاد و سر بلند*اینک ولی به نگاهت همه در بند گشته ام

از شور و از نشاط چو آب پر بوده ام ز موج*اما ز دوریت به موجی بر آب رفته ام

در طول عمر خویش چو آواز پر امید*اما کنون به امید آوازی نشسته ام

در شط زندگی همیشه جاری و روان*افسوس پشت سد عشق تو مرداب گشته ام

                             گفتم ز ابتدای خط تو آغاز می کنم

                          دیدم در انتهای خط عمر پایان گزیده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:30  توسط فرزاد نیک نژاد | 
زندگی شیرین است. . .

چون می توان به چشم یک داستان بزرگ به آن نگریست.

و داستان تلخ است اگر داستان یک زندگی بزرگ باشد.

زندگی تلخ است.

عقربه های زندگی تلخ می چرخند و ما ثانیه هایی هستیم که یکی پس از دیگری می میرند می روند تا به شیرینیه لحظه صفر عاشقی برسند.

زندگی شیرین است.

و امان از دقیقه ای که دقیقه گذشتن ثانیه هایی است که دوستان و نیتکان ما هستند.

می روند و ما باز می فهمیم که:

زندگی تلخ است.

   اما باز به نبرد ادامه می دهیم

      می ایستیم به روی صفحه مدرج زمان

         و ما منتظر می مانیم تا عقربه آن از سر ما هم بگذرد و ما هم بگذریم

و چون گذشتیم تازه درمی یابیم که:

زندگی شیرین است . . .

. . . یک روز می گذرد . . .

دوباره به دقیقه خوشبختی ما می رسد اما آن هم می گذرد و باز به ساعت داستان تلخ یک زندگی بزرگ می رسد و می گوییم:

زندگی تلخ است.

از ساعت داستان تلخ یک زندگی بزرگ نیز می گذریم

و باز به خط اول می رسیم

                                        "زندگی شیرین است چون می توان به چشم یک داستان بزرگ به آن نگریست. . ."

                           و عقربه می چرخد و روزها می گذرند. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:18  توسط فرزاد نیک نژاد | 
هر رهی را هست پایانی مگر این راه عشق*سالها رفتیم و رفتیم هیچ پایانی نداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:44  توسط فرزاد نیک نژاد | 
می نویسم به تو از تنهاییم

از غم ایام و از رسواییم

می نویسم به تو از این سرنوشت

که چه سختی ها برای من نوشت

می نویسم به تو با جوهر خون

که به عالم چه طور گشتم زبون

می نویسم به تو با دست دلم

بر سر کاغذی از جنس گلم

می نویسم به تو با دیده خیس

از طمع های حریفان حریص

می نویسم به تو با دست تنی

که نرفت او هرگز بر گردنی

می نویسم به تو با لبهای سرد

که نمی خواهد لب لعلی مکد

می نویسم به تو با فکر دلم

چون فراریست عقل من از مشکلم

می نویسم به تو از احوال خویش

نامه ای من با ز سر تا پای خویش

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:8  توسط فرزاد نیک نژاد | 
عاشقی را نیست کار هر کسی

عاشقی یعنی که در خود گم شدن

یعنی از بهر دل و جان بهر دل شیدا شدن

عاشق عشقم ولی افسوس که عشقم عاشم نیست

عاشقی را پیشه کردن یعنی از فکر جهان خارج شدن

یعنی از باده روی حوریان آسمانی مست و شیدا همچو بلبل بر رخ یک گل شدن

هستی و دار و ندار زندگانی را ز مستی از بر یاران زیبا روی عالی خوی این جهان غافل شدن

یعنی از عشق تا عشق را با عشق پیمایدن و از عشق معشوقان عاشق به رخ لیلی و مجنون از خدا شاکر شدن

معنی عشق را در این جهان کس نمی داند ولی در فکر من

عاشقی یعنی که از عمق دل و جان و ز بهر عشق یاران

از همه هستی و مستی وز برای لحظه ای آرامش روح لطیف و پاک آنان گم شدن

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:30  توسط فرزاد نیک نژاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به یاد دوست عزیزم سینا اسم این وبلاگ رو برای هیچ گذاشتم.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
پیوندها
کلاغ سفید
بر باد رفته...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

راست ممنوع

explorer blog

 
راست ممنوع

explorer blog